المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

117

مروج الذهب ( فارسى )

خدا صبر بخواهم ، يا فيروز شوى كه چشمم روشن شود . » عبد الله وصيت كرد و بزنان خود گفت وقتى خبر مرگ او را شنيدند ، مادرش اسما را پيش خودشان ببرند . عروة بن زبير دل با عبد الملك بن مروان داشت و عبد الملك بن مروان به حجاج مكرر نوشته بود عروه را رعايت كند و بجان و مال او خسارت نزند بدين جهت عروه پيش حجاج رفت و پيش برادرش برگشت و گفت اينك خالد بن عبد الله بن خالد بن اسيد و عمرو بن عثمان عفان از طرف عبد الملك آمده‌اند كه ترا با همراهانت در بارهء آنچه كرده‌ايد امان بدهند و تعهد كنند كه هر كجا ميل دارى ، اقامت كنى و خدا را بر اين گواه گيرند . و بعضى سخنان ديگر گفت . عبد الله از قبول امان دريغ كرد مادرش اسما به دو گفت : « پسرك من مبادا از بيم مرگ كار ناشايسته‌اى را بپذيرى با بزرگوارى بمير ، مبادا تن به اسارت دهى يا تسليم شوى ، » گفت : « مادر - جان ميترسم پس از كشته شدن اعضايم را ببرند . » گفت : « پسرك من مگر بز پس از كشته شدن از پوست كندن رنج ميبرد ؟ » . هنگام نماز در مسجد الحرام به ابن زبير ، كه به كعبه پناه برده بود ، حمله بردند و بانگ ميزدند : « اى پسر ذات النطاقين » و ابن زبير به تمثيل شعرى بدين مضمون خواند : « سخن‌چينان او را عيب كردند كه دوستش داشته‌ام ، اين چيزى نيست كه مايهء ننگ شود . » آنگاه گروهى را كه با شمشير سوى او مىآمدند بديد و بياران خود گفت : « اينان كيستند ؟ » گفتند : « از مردم مصرند » گفت : « به خداى كعبه قاتلان عثمان امير مؤمنانند . » و به آنها حمله برد . يكى از ايشان را كه چرمى بتن داشت ، با ضربت بزد و دو نيم كرد و گفت : « اى پسر حام بمير » آنگاه مردان مصر و شام بر او انبوه شدند و او همچنان ضربت به آنها ميزد تا از مسجد برونشان كرد و نزديك كعبه بازگشت و شعرى بدين مضمون ميخواند : « زندگى را بناسزا نميخرم و براى فرار از ترس مرگ نردبان نميجويم . » آنگاه حجر را لمس كرد . بار ديگر دشمن بر او انبوه شد كه به آنها حمله برد و شعرى بدين مضمون